علوم سیاسی
(١)
جهاني شدن و اسلام -
١ ص
(٢)
چکيده پايان نامه هاي رشته علوم سياسي دانشگاه باقرالعلوم -
٢ ص
(٣)
ملخص المقالات -
٣ ص
(٤)
Abstract -
٤ ص
(٥)
ديپلماسي فرهنگي امريکا و فرانسه - شرف الدين سيد حسين
٥ ص
(٦)
روابط خارجي جمهوري اسلامي ايران و - حسيني سيده صديقه
٦ ص
(٧)
جهاني شدن و سر انجام نزاع گفتمانها - بهروز لک غلامرضا
٧ ص
(٨)
اهداف تجاوز 2006 اسرائيل به خاک لبنان - ستوده محمد
٨ ص
(٩)
سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران درپرتو تحولات منطقه اي - ستوده محمد
٩ ص
(١٠)
علل نگراني غرب از انقلاب اسلامي با تأکيد بر عنصر ژئوپليتيک شيعه - فاضلي نيا نفيسه
١٠ ص
(١١)
تحول نظريات استراتژيك در جمهوري اسلامي ايران - متقي ابراهيم
١١ ص
(١٢)
تاسوکي 3 - لک زايى رضا
١٢ ص
(١٣)
آشفتگي معنايي تروريسم - سليماني رضا
١٣ ص
(١٤)
دولت بزرگ اسلامي؛ امکان يا امتناع؟ با تأکيد بر ديدگاه امام خمينيره - عيسى نيا رضا
١٤ ص
(١٥)
فقه روابط بين الملل - شريعتمدار جزائرى سيد نور الدين
١٥ ص
(١٦)
گزيده اي از مباحث سياسي در کليله و دمنه - عزيزي طاهره
١٦ ص
(١٧)
جمهوري اسلامي ايران و سازمان هاي بين المللي - کريمى غلامرضا
١٧ ص
(١٨)
جهاني شدن و اصلاحطلبي - قاسمي فرج الله
١٨ ص
(١٩)
سياست و ديانت در ديوان اقبال - فاضلى قادر
١٩ ص
(٢٠)
اسلام، غرب و رسانه ها - خان محمدى کريم
٢٠ ص
(٢١)
نظام انتخاباتي در نظام مردم سالار ديني و ليبرال دموکراسي - ياري محمدجواد
٢١ ص
(٢٢)
انديشه سياسي ابن رشد - سلمان محمد
٢٢ ص
(٢٣)
شورا؛ بين نص و تجربه تاريخي - السيد رضوان
٢٣ ص
(٢٤)
گزارش سفر به هلند - حقيقت سيد صادق
٢٤ ص
علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - اهداف تجاوز ٢٠٠٦ اسرائيل به خاک لبنان - ستوده محمد
اهداف تجاوز ٢٠٠٦ اسرائيل به خاک لبنان
ستوده محمد
تاريخ دريافت: ١٢/٧/٨٥
تاريخ تأييد: ٢٧/٩/٨٥
حمل? نظامي گسترده اسرائيل، در ژوئن «٢٠٠٦»، به لبنان در تاريخ تحولات اين کشور و معادلات منطقهاي از اهميت خاصي برخوردار است. اين رژيم در سالهاي ١٩٤٨، ١٩٧٨، ١٩٨٢، ١٩٩٣ و ١٩٩٦ نيز به لبنان حمله نظامي کرده و هربار زيانهاي مادي و انساني زيادي را به ملت لبنان وارد نموده بود، اما از سال ١٩٨٢ با ظهور حزب الله، عقبنشيني و شکستهاي پياپي در سياستهاي تهاجمي اسرائيل آغاز شد و پيروزي حزب الله در حمله «٢٠٠٦» را ميتوان مرحله جديدي در روابط اسرائيل با لبنان و جهان اسلام قلمداد کرد. در اين پژوهش تلاش ميشود تا با توجه به تجارب جنگهاي سابق، اهداف حمله نظامي «٢٠٠٦» در سطوح ملي و منطقهاي مورد بررسي قرار گيرد.
واژههاي كليدي: حزب الله لبنان، جنگ ٣٣ روزه، لبنان، اسرائيل، جنگ ٢٠٠٦.
مقدمهحمله نظامي ژوئيه ٢٠٠٦ اسرائيل عليه لبنان، زماني رخ داد که گروه چهارجانب? ناظر اجراي نقشه راه، در پي تحقق فاز سوم آن، يعني ايجاد دولت مستقل فلسطين بودند. رژيم اسرائيل با ناديده گرفتن تعهدات خود در اسلو (١) و (٢) و قطعنامههاي سازمان ملل، حملات گستردهاي را به لبنان آغاز کرد که مهمترين هدف آن ايجاد شرايط جديد سياسي در سطح ملي، منطقهاي و جهاني بود که بتواند اهداف خود را محقق سازد. اين رژيم با استفاده از تجارب قبلي خود در حمل? نظامي به لبنان، از جمله در سال ١٩٨٧ و ١٩٨٢، اينگونه تصور ميکرد که ميتواند به سرعت جنوب لبنان و شهر بيروت را اشغال نمايد و از اين طريق با ابزاري نيرومند در تقابل با خواستههاي فلسطينيان، حزب الله و دولت سوريه وارد عمل شود؛ در حالي که به هيچکدام از اهداف خود دست نيافت و با پيروزي حزب الله، بسياري از تصاوير ذهني قبلي و محاسبات اسرائيل به هم ريخت و مسئله اعراب و اسرائيل وارد مرحله جديدي شد. در اين مقاله براي نشان دادن جوانب مختلف جنگ، صرفاً اهداف اسرائيل از اين جنگ را با استفاده از سير تاريخي مسئله اسرائيل و لبنان مورد بررسي قرار ميدهيم. ١. موقعيت ژئوپلتيک لبنان
كشور لبنان داراي موقعيت سوق الجيشي و بينالمللي است و در عين حال كه كوچكترين سرزمين خاورميانه پس از بحرين بوده و مساحت آن حدود ١٠٤٥٢ كيلومتر مربع ميباشد، اما از تنوع خاص فرهنگي، سياسي، مذهبي، اقتصادي و تجاري برخوردار است كه اين كشور را از ساير كشورهاي عربي خاورميانه متمايز ميسازد. موقعيت ساحلي لبنان با درياي مديترانه با مرز ساحلي ٢٢٥ كيلومتري و بنادر مهم بيروت، طرابلس، صور، صيدا و جونيه، اين كشور را چهارراه مواصلاتي سه قاره آسيا، اروپا و افريقا قرار داده است و به منزل? درواز? ورود به خاورميانه محسوب ميشود. بنابراين اين كشور در گذشته و در تاريخ جديد خود همواره مورد توجه اقوام، گروهها، نژادها و مذاهب مختلف از يك سو، و قدرتهاي فرامنطقهاي از سوي ديگر بوده است.
«گروههاي نژادي لبنان ... شامل ٨٣% اعراب لبناني، حدود ٨% اعراب فلسطيني، ٥% ارامنه و ٤% شامل بقيه نژادها از جمله اكراد ميگردند. در لبنان نزديك به ١٨ فرقه ديني به رسميت شناخته شدهاند. فرقههاي مذهبي از تنوع خاصي برخوردارند كه در برگيرنده يازده فرقه مسيحي شامل مارونيها، ارتدوكس، كاتوليك، ارمنيهاي ارتدوكس، ارمنيهاي كاتوليك، پروتستانها، سريانيهاي ارتدوكس، سريانيهاي كاتوليك، لاتينها، كدانيها، نستوريها و ... پنج فرق? اسلامي شامل شيعيان، سنيان، روزيها، علويها، و اسماعيليها» ميشوند.[١]
اين تنوع قومي و مذهبي تا حد زيادي زمينه را براي تعارضات و جنگ داخلي فراهم ساخته است و قدرتهاي استعماري جهت دستيابي به اهداف خود اين كشور را در سال ١٩٧٥ وارد جنگ داخلي كردند كه تا سال ١٩٧٩ طول كشيد و سرانجام متعاقب پيمان طائف، آتش بس داخلي حاكم شد. از سوي ديگر آنچه موقعيت جغرافيايي لبنان را در سطح منطقهاي به ويژه در وضعيت كنوني مضاعف ميسازد مربوط به همسايگي اين كشور با رژيم صهيونيستي است كه همواره مورد توجه گروههاي مبارز فلسطيني و لبناني از يك سو، و رژيم صهيونيستي از سوي ديگر بوده است. اين رژيم به بهانه برقراري امنيت در مرزهاي شمالي سرزمين اشغالي، از زمان تأسيس خود در سال ١٩٤٨، چندين بار به خاك لبنان حمله نظامي كرده و بخشهايي از قسمتهاي جنوبي و بيروت را اشغال كرده است. در حملههاي نظامي در سالهاي ١٩٤٨ ، ١٩٧٨، ١٩٨٢، ١٩٩٣ و ١٩٩٦، بدون توجه به قواعد و قوانين بينالمللي، هربار به مناطق مسكوني و زيرساختهاي اقتصادي لبنان حمله كرده و تلفات و هزينههاي سنگيني را بر اين كشور وارد آورده است كه آخرين آن جنگ ٣٣ روزه ژوئيه ٢٠٠٦ ميباشد كه سرانجام مجبور به پذيرش قطعنامه ١٧٠١ و آتش بس گرديد.
امنيت مرزها براي رژيم صهيونيستي يك مسئله حياتي است. اين رژيم در قرارداد كمپ ديويد ١٩٧٩ با مصر تا حد زيادي مرزهاي جنوبي و جنوب غربي خود را با اين كشور آرام ساخت.[٢] و با دولت مصر دربار? ترددهاي مرزي به ويژه در گذرگاه استراتژيك «رفح» معاهد? امنيتي منعقد نمود.[٣] در حال حاضر به دليل شناسايي اسرائيل از طرف دولت مصر و برقراري صلح ميان دو كشور، اين بخش از مرز و سرزمين فلسطين اشغالي در معرض تهديدات خارجي كمتري قرار دارد. از سوي ديگر امنيت مرزهاي ميان اسرائيل و اردن هم تا حد زيادي تأمين ميباشد و ميان دو كشور قرارداد امنيتي و مرزي در سال ١٩٩٤ منعقد شده است.[٤] سابقاً هم دولت اردن با همدستي اسرائيل در سال ١٩٧٠ پايگاههاي فلسطينيان در اردن را بمباران نمود كه به سپتامبر سياه معروف شد و از آن پس نيروي مقاومت فلسطين عملاً جايگاهي براي مقابله با رژيم صهيونيستي در اين كشور در اختيار نداشت. دولت اردن در زمان شاه حسين با دولت اسرائيل سازش نمود و در حال حاضر نيز عبدالله پادشاه اين كشور خود را يكي از محورهاي اصلي اجراي طرح خاورميانه بزرگ ميداند و در اردوگاه غرب در پي تأمين امنيت براي اسرائيل و حل معضلات اين رژيم در منطقه است. بر اين اساس مرزهاي شمالي اسرائيل كه به سوريه و لبنان منتهي ميشود، هم در دهههاي گذشته و هم در حال حاضر، براي رژيم اسرائيل ناامن باقي مانده است. مهمترين اختلاف سوريه با اسرائيل مربوط به اشغال سرزمين فلسطين در سال ١٩٤٨ و اشغال بلنديهاي جولان در سال ١٩٦٧ ميباشد و رژيم اسرائيل عليرغم تلاشهاي گسترده و در مقاطعي جنگ با سوريه، نتوانسته با دولت سوريه قرارداد صلح امضا نمايد و مشكل شناسايي خود را حل نمايد. از سوي ديگر جنوب لبنان و بيروت تا سال ١٩٨٢، عملاً محل استقرار چريكهاي فلسطيني به رهبري ياسر عرفات بود و نيروهاي فلسطين در مقاطعي با سربازان اسرائيلي درگير ميشدند. مهمترين هدف اسرائيل همواره اين بوده كه در صورت توانايي، بخشهاي جنوبي لبنان را ضميمه خاك خود سازد و در غير اينصورت كمربند امني در شمال براي امنيت مناطق و شهركهاي صهيونيست نشين شمالي ايجاد نمايد. مهمترين مشكل اسرائيل تا كنون اين بوده است كه نتوانسته با هر يك از دولتين سوريه و لبنان بهصورت جداگانه قرارداد صلح امضا نمايد، زيرا مسائل لبنان و سوريه تا حد زيادي به هم تنيده است و انعقاد هرگونه صلحي به سوريه در گرو حل مسئله آوارگان فلسطين و رفع اشغال از سرزمينهاي فلسطين بوده است.
با توجه به مطالب فوق كشور لبنان ومرزهاي جنوبي آن هم براي اسرائيل و هم براي نيروهاي مخالف اين رژيم از اهميت استراتژيك برخوردار است. اسرائيل و سوريه متقابلاً از لبنان براي اعمال فشار و تهديد عليه يكديگر استفاده ميكنند و نقش لبنان در منازع? اعراب و اسرائيل همواره سرنوشت ساز بوده است. ٢. حملات اسرائيل به لبنان
رژيم اسرائيل به بهانه ايجاد امنيت در كمربند شمالي چندين بار به جنوب لبنان حمله نظامي كرده و بخشهايي از خاك اين كشور را تصرف نموده است. اين رژيم در سال ١٩٧٨ به جنوب لبنان حمله، و يك منطقه امنيتي ايجاد كرد كه در آن «سعد حداد» فرماندهي آن را برعهده داشت؛ هدف اسرائيل از ميان بردن مقاومت فلسطين در اين كشور بود. دو حمله ديگر مربوط به سالهاي ١٩٨٢ و ٢٠٠٦ ميباشد كه به لحاظ اهميت جنگ ١٩٨٢ در تحليل اهداف جنگ ٢٠٠٦، ابتدا اين جنگ به صورت خلاصه بررسي ميگردد.
الف) جنگ ١٩٨٢: اسرائيل در ژوئن ١٩٨٢ حمله گسترده نظامي خود را به جنوب لبنان آغاز كرد كه به جنگ پنجم اعراب و اسرائيل معروف شد. رابينوويچ معتقد است كه اين جنگ از جهاتي با ساير جنگها متفاوت بود:
«١. جنگ در لبنان و تا اندازهاي براي لبنان صورت ميگرفت، اما توسط اسرائيل، ساف و تا حدي سوريه؛
٢. اولين جنگي بود كه در زمان صلح نسبي بين اعراب و اسرائيل اتفاق ميافتاد؛
٣. روند صلح پنج ساله اخير ميان مصر ـ اسرائيل در بروز اين جنگ تأثير داشت؛
٤. اين جنگ به طور غير منتظرهاي طولاني بود، اگر اواسط سپتامبر را نقطه پاياني آن تلقي كنيم، اين جنگ ٣ ماه به طول انجاميده است؛
٥. و علاوه بر موارد فوق، ابعاد نظامي آن تحت الشعاع جنبههاي سياسياش قرار گرفت.»[٥]
در واقع ميتوان جنگ ژوئن ١٩٨٢ را در كوتاه مدت تا حدي به نفع اسرائيل دانست، اما در بلند مدت باعث ضعف، عقب نشيني و مرحله جديدي در صورتبندي مسائل اعراب و اسرائيل و صلح منطقهاي خاورميانه شد. در يك جمعبندي، رابينوويچ اهداف اسرائيل از اين جنگ را به صورت زير بيان ميكند:
الف) نابود ساختن استحكامات نظامي «ساف» در جنوب لبنان و ايجاد حريم امنيتي به عرض ٤٠ كيلومتر؛ يعني به اندازه برد مؤثر توپخانه و موشك اندازهاي ساف؛
ب) از ميان بردن موقعيت «ساف» در بقيه نقاط لبنان به ويژه در بيروت، به منظور محدود كردن تسلط اين سازمان بر نظام سياسي لبنان و كاهش نقش آن در جنگ اعراب و اسرائيل؛
ج) شكست ارتش سوريه در لبنان به منظور عملي كردن خروج كامل يا نسبي آن از اين كشور و پيشدستي در احتمال بروز يك جنگ بين سوريه و اسرائيل؛
د) و به اين ترتيب فراهم ساختن امكانات براي بازسازي دولت لبنان و نظام سياسي آن، تحت نفوذ و استيلاي متحدين اسرائيل، يعني بشير جميل و «جبهه لبنان».[٦]
در روزهاي نخست جنگ، اسرائيل به سمت بخشهاي غربي و مركزي جنوب لبنان حركت كرد. «ساف» مقاومت محدودي كرد و نيروهاي اسرائيلي ظرف ٣ روز به حومه بيروت رسيدند. با عقبنشيني «ساف» بر اساس طرح فيليپ حبيب مقرر شد كه نيروهاي فلسطيني از ٢١ اوت ١٩٨٢ خاك لبنان را ترك كنند و در همين تاريخ نيروهاي چند مليتي، متشكل از آمريكا، فرانسه، انگلستان و ايتاليا وارد بيروت شدند تا بر امر خروج فلسطينيان از بيروت نظارت كنند. متعاقب آن «بشير جميل» براساس خواست اسرائيل به رياست جمهوري رسيد. خروج «ساف» از بيروت و انتخاب بشير جميل به رياست جمهوري، حاكي از اين بود كه اهداف جاه طلبانة جنگ در لبنان، در شرف تكوين است. مركز سياسي لبنان از تسلط سوريه و «ساف» بيرون آمده و در نظر بود تا به شكل غير معمولي، دولت مركزي مقتدري با ويژگي همكاري نزديك با اسرائيل ، بنيانگذاري گردد. درخواست دولت جديد لبنان مبني بر لزوم خروج نيروهاي سوري از شرق و شمال اين كشور را كه از جانب نيروهاي نظامي برتر اسرائيل نيز حمايت ميشد، ميتوان قدم منطقي بعدي به حساب آورد.[٧]
هدف ديگر اسرائيل، انعقاد قرارداد صلح با دولت لبنان بود؛ اين قرارداد با نمايندگاني از امريكا، اسرائيل و لبنان در ١٢ ماده در ١٧ مي ١٩٨٣ به امضا رسيد، مفاد امنيتي قرارداد از اهميت خاصي برخوردار بود كه بر اساس آن .... در محدودهاي كه حدود آن را ارتش اسرائيل تعيين مينمود، ارتش اسرائيل مستقر گرديده و امنيت آن را برعهده ميگرفت و اين به معناي مشروعيت بخشيدن به اشغال بود.[٨]
براساس اين موافقت نامه، «ارتش اسرائيل اجازه مييافت تا در محدودهاي در جنوب لبنان كه تا رودخانه «الاولي» واقع در شمال شهر صيدا امتداد مييافت (تقريباً نيمي از كل مساحت كشور لبنان) واحدهاي گشتزني مشترك با ارتش لبنان تشكيل دهد».[٩] در واقع ميتوان گفت كه هدف اسرائيل ضميمه كردن جنوب لبنان به خاك خود بود و در اين رابطه اقداماتي را انجام داد.[١٠] در اين جنگ گرچه رژيم اسرائيل به پيروزيهاي کوتاه مدت دست يافت، اما با شکلگيري نيروي مقاومت، به تدريج توان و قدرت ارتش اسرائيل براي حضور در خاک لبنان تحليل رفت و سرانجام مجبور به ترک اراضي اشغالي لبنان در سال ٢٠٠٠ شد که به نوب? خود نقطه عطفي در تاريخ پيروزيهاي حزبالله گرديد.
ب) تجاوز نظامي ٢٠٠٦: اسرائيل براي دستيابي به اهداف چند سطحي و گسترد? خود، حملات نظامي هوايي، دريايي و زميني را در ژوئيه آغاز نمود. اين رژيم با توجه به تجارب قبلي خود از جنگ ١٩٨٢ اينگونه تصور ميكرد كه ميتواند به همه يا بخشهايي از اهداف از پيش تعيين شده دست يابد. در ابتدا، حمله را به بهانه دستگيري دو سرباز خود توسط حزب الله لبنان توجيه نمود و در سطح جهاني اينگونه وانمود ساخت كه مسبب شروع جنگ نيروي مقاومت است. در روزهاي اوليه، اهداف برنامهريزي شده كاملاً مشخص نبود، ولي به سرعت از طريق محافل سياسي و مسئولان سياسي كشورها از جمله کاندوليزا رايس، وزير امور خارجه آمريكا و جورج بوش رئيس جمهور اين كشور و مقامات اسرائيلي پرده از اهداف پنهان اين حمله برداشته شد.
در يك بررسي ميتوان مهمترين اهداف ملي و منطقهاي اسرائيل را به صورت ذيل بيان نمود:
١. نابودي حزبالله لبنان و يا زمينه سازي براي خلع سلاح كامل آن؛
٢. ايجاد تفرقه و جنگ داخلي در لبنان؛
٣. از ميان بردن پايگاه اجتماعي و سياسي حزبالله در لبنان؛
٤. جبران شكست ارتش اسرائيل در عقبنشيني از جنوب لبنان در سال ٢٠٠٠؛
٥. برون فكني مسائل داخل اسرائيل در رابطه با حماس و تشكيل دولت مستقل فلسطيني؛
٦. ايجاد دولت دست نشانده در لبنان و تلاش براي شناسايي اسرائيل از طرف دولت لبنان؛
٧. اعمال فشار بر سوريه براي حل مسائل بلنديهاي جولان و انعقاد قرارداد صلح با سوريه و شناسايي اسرائيل از طرف اين كشور؛
٨. رفع مشكلات اسرائيل با ساير دول عرب به منظور برقراري روابط گسترده ديپلماتيك و اقتصادي با اين كشور؛
٩. برقراري صلح در خاورميانه به نفع اسرائيل؛
١٠. مهار نيروهاي مخالف اسرائيل در داخل كشور و در سطح منطقه؛
با توجه به موارد فوق اهداف اسرائيل را ميتوان در دو سطح ملي و منطقهاي به صورت زير بررسي نمود: ١. در سطح كشوري
الف) لبنان: يكي از اهداف محوري جنگ ٢٠٠٦، از ميان بردن حزبالله لبنان بود، زيرا نگاهي به تاريخ لبنان نشان ميدهد كه با پيدايش حزبالله لبنان به تدريج مسير تحولات اين كشور تغيير يافت و معادلات منطقهاي وارد مرحله جديدي شد و از طرفي بايد شكلگيري و پيدايش حزب الله لبنان را متأثر از تاريخ پرتلاطم اين كشور به ويژه در حملات گسترده رژيم صهيونيستي به خاك اين كشور ذكر كرد. كشور لبنان از تاريخ استقلال خود در ٢٣/١١/١٩٤٣ كه در بحبوحة جنگ جهاني دوم صورت گرفت، به طور متناوب در جنگ و درگيري با رژيم صهيونيستي و جنگهاي داخلي به سر برده است. اين كشور پس از استقلال، با تأسيس رژيم صهيونيستي در سال ١٩٤٨ با جنگ اعراب و اسرائيل مواجه شد و از آنجا كه يك كشور اسلامي عربي و در همسايگي سرزمينهاي اشغالي قرار داشت، همگام با ساير كشورهاي عربي وارد جنگ شد. «نيروهاي لبناني به فرماندهي ژنرال شهاب با مشاركت نيروهاي سوري، در طول كرانة شرقي بحرالجليل دست به حمله زدند و در برابر هجوم شديد صهيونيستها در مرز جنوبي ايستادند».[١١] و از سال ١٩٤٨ به بعد، جنوب لبنان و شهر بيروت، مأمن و پناهگاه مردم فلسطيني آواره و نيروهاي مقاومت فلسطين گرديد. رژيم صهيونيستي براي مقابله با چريكهاي «ساف» به رهبري ياسر عرفات در سال ١٩٤٨، به بيروت حمله كرد و فرودگاه اين كشور را بمباران نمود. در مارس ١٩٧٨ نيروهاي اسرائيل وارد جنوب لبنان شدند و خاك اين كشور را اشغال كردند و شوراي امنيت سازمان ملل متحد در قطعنامه ٤٢٢ خواستار عقبنشيني اين رژيم به مرزهاي بينالمللي شد و اين در حالي بود كه لبنان در جنگ داخلي كه ميان اتحاد مسيحيان راست گراي افراطي با مسلمانان و چپ گرايان و مليون رخ داده بود، قرار داشت و اين جنگ تا سال ١٩٨٩ يعني انعقاد پيمان طائف ادامه يافت و لبنان را به ويرانهاي تبديل كرد. در اين مدت دولت مقتدر مركزي و ارتش واحدي براي كنترل اوضاع و تأمين امنيت وجود نداشت[١٢] و رژيم صهيونيستي از اين وضعيت سود ميبرد، لذا اين رژيم از موقعيت استفاده كرد و در سال ١٩٨٢ حملات گستردهاي را براي نابودي فلسطينيان مقيم لبنان به ويژه در جنوب و در بيروت و اخراج آنها از خاك لبنان، تضعيف سوريه و اعمال سلطه بر ساختار حكومتي لبنان آغاز كرد. دراين زمان، شاهد پيدايش حزبالله لبنان ميباشيم. شيخ نعيم قاسم، معاون دبير كل حزبالله در اين رابطه مينويسد:
هدف اصلي تجاوز اسرائيل به خاك لبنان در سال ١٩٨٢، نابودي توان نظامي سازمان آزاديبخش فلسطين، به منظور پايان بخشيدن به مقاومت و برقراري امنيت اسرائيل در مرزهاي شمالي فلسطين اشغالي بوده است. در آن هنگام ، اسرائيل ترس و نگراني وسيعي از لبنانيها نداشت و مقاومت لبنان و در نتيجه توان مادي، نظامي و سياسي آن را وابسته به مقاومت فلسطين ميدانست و لذا وارد كردن ضربه به مقاومت فلسطين، به معناي سقوط تبعي مقاومت لبنان بود.[١٣]
شيخ نعيم قاسم معتقد است كه به دنبال تحولات سريع و پيدرپي لبنان، متعاقب جنگ ١٩٨٢ بود كه گروههاي مقاومت اسلامي شكل گرفت و عمليات نظامي خود را عليه نيروهاي اشغالگر در بيروت، جاده ساحلي بيروت و بقاع غربي انجام داد.[١٤] با شكلگيري «مقاومت لبنان» شاهد تغيير اساسي در صحنه عمليات جنگي و تاريخ سياسي لبنان هستيم، زيرا نيروهاي اسرائيلي بيش از هر زمان ديگري مجبور به تلفات سنگين شده تا اينكه اين رژيم در سال ٢٠٠٠ بدون هيچ پيش شرطي از جنوب لبنان به جز منطقه «شبعا» عقبنشيني كرد. مهمترين هدف اسرائيل از اين سياست، جداسازي مسئله لبنان از سوريه بود، لذا برنامه بعدي، اعمال فشار بر دولت سوريه جهت خروج سربازانش از لبنان بود كه اين مسئله بعد از ترور رفيق حريري در سال ٢٠٠٥ تحقق يافت، اما همچنان اسرائيل با قدرتي به نام حزبالله مواجه بود كه به طور فزايندهاي بر سطوح قدرت نظامي، سياسي و اجتماعي او افزوده ميشد و اين روند، برنامهها و سياستهاي اسرائيل را براي اعمال فشار بر دولت لبنان و قرارداد صلح با اين كشور به هم ميزد. به ويژه آنكه، در انتخابات پارلماني ١٩٩٢ و ١٩٩٦، به موقعيت ممتازي دست يافته بود و به تدريج تا حد زيادي مسائل و مشكلات خود را با ساير گروهها و طايفههاي لبناني حل كرده بود ودر مسير آشتي ملي و ايجاد وحدت ميان نيروهاي مختلف فكري و سياسي لبناني به موفقيتهاي قابل ملاحظهاي دست يافته بود. اين مسئله براي اسرائيل قابل تحمل نبود و درگيريهاي پراكند? حزب الله با نيروهاي اسرائيلي در منطقه «شبعا» مزيد بر علت بود، لذا با همكاري آمريكا و برخي از دول اروپايي در قطعنامه ١٥٥٩ شوراي امنيت، مسئله خلع سلاح حزب الله گنجانده شد و براي عملي ساختن آن برنامهريزي شد. فاصله سالهاي ٢٠٠٦ ـ ٢٠٠٠ براي رژيم اسرائيل بسيار حساس بود، زيرا قدرت حزبالله زياد ميشد و رژيم اسرائيل به دليل عقبنشيني از جنوب لبنان در معرض بحران، ضعف و سرشكستگي سياسي و نظامي قرار گرفته بود، لذا حمله به لبنان دو هدف را توأمان تأمين ميكرد: نخست: جبران شكست ارتش اسرائيل در سال ٢٠٠٠؛ دوم: پيروزي بر حزب الله لبنان و كسب قدرت و روحي? جديد ارتش اسرائيل. لذا سياست قلع و قمع نيروهاي حزب الله از يك طرف و زير ساختهاي اقتصادي و اجتماعي لبنان و حزبالله از سوي ديگر در كانون اهداف حمل? نظامي بود. در صورت شكست حزب الله دو گزي
نه متصور بود: يا همانند سال ١٩٨٢ ارتش اسرائيل در مناطق جنوب مستقر ميشد و از آن به عنوان يك اهرم فشار بر دولت لبنان براي مذاكره و شناسايي اسرائيل استفاده ميگرديد و يا با وساطت سازمان ملل متحد، امكان حضور نيروهاي چند مليتي و به ويژه نيروهاي ناتو فراهم ميگشت و منطقه وارد مرحله جديدي ميشد كه رايس از آن به عنوان خاورميانه جديد نام برد، زيرا با ورود ناتو به جنوب لبنان، تعادل و توازن قدرت منطقهاي جديدي شكل ميگرفت كه ميتوانست در راستاي طرح خاورميانه بزرگ باشد.
با توجه به مطالب فوق، اسرائيل براي رسيدن به اهداف خود از ابزارهاي تبليغاتي، جنگ رواني، ايجاد تفرقه و دشمني ميان طوايف و فعالان سياسي لبنان استفاده كرد و تلاش نمود تا با فعال كردن اختلافات گذشته ميان حزبالله با ارتش لبنان، گروههاي مسيحي به ويژه ماروني و حتي فرقههاي مسلمان، پايگاه سياسي و اجتماعي حزب الله را از ميان بردارد و از محبوبيت مردمي حزبالله بكاهد. در اين رابطه ارتش اسرائيل از تمام امكانات زميني، هوايي و دريايي خود براي قلع و قمع زير ساختهاي اقتصادي، مواصلاتي، ارتباطاتي و ... لبنان استفاده كرد و عامل از بين رفتن آنها را حزبالله معرفي نمود. اين اقدام اسرائيل ميتوانست در صورت شكست حزب الله به برقراري توازن قدرت جديدي در ميان نيروهاي سياسي لبنان در داخل و اعمال فشار همه جانبه بر دولت لبنان براي پاسخ به درخواستهاي اسرائيل منجر گردد.
ب) رژيم اسرائيل: اسرائيل از زمان تأسيس خود همواره با دو مسئله اساسي مواجه بوده و تلاش وي براي رفع آنها با ناكامي مواجه گرديده است. اين دو مسئله عبارتند از: الف) برقراري امنيت؛ ب) شناسايي. اين رژيم از سال ١٩٤٨ همواره در داخل و در مرزهاي خود با كشورهاي همسايه با درگيري و ناامني مواجه بوده است. با اعلان تشكيل رژيم اسرائيل اولين جنگ اعراب و اسرائيل در سال ١٩٤٨رخ داد تا اين که در سال ١٩٤٨ يهوديان، صاحب ٦٧/٥% اراضي فلسطين شدند، در حاليكه پس از جنگ ٧٨% از خاك فلسطين به تصرف رژيم اسرائيل درآمد، اداره كرانه غربي به اردن، و نوار غزه به مصر سپرده شد و در جنگ شش روزه ١٩٦٧ تمام خاك فلسطين به علاوه بلنديهاي جولان و صحراي سينا توسط رژيم اسرائيل اشغال شد و در جنگ كيپور ١٩٧٣ كه با همدستي مصر و سوريه عليه اسرائيل انجام شد به دليل حمايت همه جانبه آمريكا، عملاً دول عرب نتوانستند سرزمينهاي اشغالي را آزاد نمايند. [١٥]
رژيم اسرائيل براي ايجاد امنيت براي ساكنان يهودي و شهركهاي صهيونيست نشين از حربهها و تاكتيكهاي متعددي استفاده نموده است كه برخي از آنها به صورت ذيل ميباشد:
١. مذاكره: رژيم اسرائيل براي مظلوم نمايي و حمايت همه جانبه افكار عمومي به ويژه در اروپا و آمريكا، همواره خود را طرفدار صلح معرفي كرده و خواهان مذاكره با دول عرب به ويژه جبهه پايداري و نيروهاي فلسطيني شده است.
٢. خشونت و ارعاب: اين رژيم در هيچ زماني خود را محروم از به كارگيري خشونت، تهديد، ارعاب و جنگ در سرزمينهاي اشغالي و يا با دول همسايه ندانسته است. استفاده از اين تاكتيك چه در زمان استراتژي نه جنگ و نه صلح، چه در زمان مذاكره و ايجاد صلح، و يا در زمان آتش بس و اجراي قطعنامههاي سازمان ملل متحد قطع نگرديده و همزمان با طرفداري از صلح و مذاكره، به خشونت خود ادامه داده است. اين رژيم در آوريل ١٩٤٨، قتل عام «دير ياسين» را به دست گروه «ايرگون» به رهبري مناخيم بگين انجام داد، همچنين قتل عام غزه، كفر قاسم، تل زعتر، صبرا و شتيلا و جنين و ... از مواردي است كه توسط رژيم اسرائيل با شدت هر چه تمامتر براي قلع و قمع فلسطينيان انجام شده است.
٣. اخراج و تبعيد: يكي ديگر از سياستهاي اسرائيل، اعمال فشار به فلسطينيان ساكن كرانه باختري، نوار غزه و قدس و ساير مناطق سرزمين اشغالي بوده است كه خاك فلسطين را ترك كنند و در غير اينصورت همواره تهديد به اخراج و تبعيد و يا اقدام عملي آن شدهاند. يوسف واتيز، مدير صندوق ملي يهود در اين رابطه مينويسد:
براي ما بايد روشن باشد كه در اين كشور جا براي دو ملت وجود ندارد، اگر اعراب آن را ترك گويند براي ما كافي خواهد بود. راه حل ديگري جز جابجا كردن تمام آنها متصور نميباشد، نبايد حتي يك روستا يا يك قبيلة عرب را بر جاي نهاد.[١٦]
٤. سياست شهرك سازي: رژيم اسرائيل براي به هم زدن تركيب جمعيت در نواحي مختلف فلسطين از جمله در كرانه باختري، غزه و قدس، اقدام به ساخت شهركهاي گسترده نموده و از سوي ديگر، سياست تشويق مهاجرت به فلسطين را دستور كار خود قرار داد. [١٧]
رژيم اسرائيل براي ايجاد امنيت در مرزهاي سرزمين اشغالي وارد جنگهاي متعددي شد. در واقع جنگهاي ١٩٤٨، ١٩٥٦، ١٩٦٧ و ١٩٧٣ را ميتوان مهمترين رويارويي دول عرب با رژيم اسرائيل دانست؛ جنگهايي كه در آنها، اين رژيم تا سرحد نابودي پيش رفت، اما با حمايت همه جانبه آمريكا و برخي از دول اروپايي مانند انگلستان و فرانسه نجات يافت، به گونهاي كه اسرائيل در جنگ ١٩٦٧ نه تنها بر كل فلسطين مسلط شد، بلكه بخشهايي از خاك سوريه و مصر را نيز تصرف نمود، اما رژيم اسرائيل عليرغم به كارگيري سياستهاي مختلف اعم از صلح طلبي و خشونت و جنگ، همچنان در داخل نابسامان است و در درون با مسائل و مشكلات متعدد ناامني مواجه است. مرحله جديد ناامني را ميتوان در انتفاضه اول در سال ١٩٨٧ و انتفاضه دوم در سال ٢٠٠٠ مشاهده نمود.[١٨]
از سال ٢٠٠٠ و متعاقب انتفاضة دوم بر ميزان ناامني و بحرانهاي ناشي از آن در داخل كشور اضافه گرديده است. در واقع ميتوان انتفاضة دوم را كه تا حد زيادي متاثر از پيروزي حزب الله لبنان در اخراج نيروهاي اسرائيلي از جنوب اين كشور بود، مرحلة جديدي در معادلات سياسي و نظامي اسرائيل دانست، زيرا اين رژيم در فاصلة سالهاي ٢٠٠٦ ـ ٢٠٠٠ به شدت تحت تاثير عمليات استشهادي از يك سو و ايجاد دولت مستقل فلسطيني از سوي ديگر قرار گرفت، همچنين اين رژيم تحت فشار نيروهاي داخلي، منطقهاي و بينالمللي سرانجام مجبور به برگزاري انتخابات پارلماني در سال ٢٠٠٥ گرديد که عليرغم خواست قبلي منجر به پيروزي حماس در اين انتخابات شد. در اين مقطع شارون طبق برنامة قبلي، خروج از برخي از نواحي غزه را آغاز كرد كه با واكنشهاي مختلف داخلي مواجه گرديد. در عين حال خروج از غزه ميتوانست گامي مهم براي تحقق بخشيدن به ايجاد دولت مستقل فلسطيني باشد، اما از آن جا كه رژيم اسرائيل انگيزهاي براي تحقق دولت مستقل فلسطيني نداشت اقدامات بعدي براي شروع كار پارلمان و دولت مستقل فلسطيني براساس فاز سوم نقشة راه و همچنين مفاد اسلو (١) و اسلو(٢) را مشروط به شناسايي اين رژيم از جانب حماس و مقاومت فلسطين نمود؛ امري كه تحقق آن ممكن نبود. لذا شارون طرح خود را كه عبارت از طرح «متاركه» بود به كار گرفت و آن را جايگزين نقشة راه كرد؛ طرح شارون اين بود كه به صورت جزيرهاي از غزه و كنارة باختري عقبنشيني شود تا بخشهايي از سرزمينهاي مورد نظرِ نقشة راه به صورت جزيرههاي كوچك تخليه گردد. و در مرحلة بعد برخي از شهركها تخريب شود. وي از اين طريق ميخواست اعلام نمايد، که دولت اسرائيل به دنبال تحقق نقشة راه است و فلسطنيان بايد خلع سلاح كامل گردند، در حالي كه طرح او نقشة راه تحريف شده بود و چون ميدانست كه نيروهاي فلسطيني حاضر به خلع سلاح كامل نيستند، بمباران شديد غزه را آغاز و در عين حال از طريق تبليغات مظلوم نمايي کرد. اما اجراي اين سياست، اسرائيل را در بحران داخلي فرو برد، زيرا نه تنها نقشة راه تحقق نيافت، بلكه ناامني و بيثباتي فزايندهاي مناطق غزه و باختري را فرا گرفت و اين رژيم به منظور تحت الشعاع قرار دادن افكار عمومي كشور و همچنين مردم منطقه و جهان نيازمند ايجاد بحران ديگري بود تا از طريق آن بتواند با اعمال فشار بر نيروهاي حماس از يك سو و حاميان آنها در لبنان و ساير كشورها به اهداف خود نايل گردد، لذا حمله نظامي به جنوب لبنان را در دستور كار خود قرار داد. اين حمله گرچه براي چند روزي، افکار عمومي منطه و جهان را به جبهه لبنان معطوف ساخت، اما نتوانست دو مشکل اساسي اسرائيل، يعني عدم امنيت و شناسايي را برطرف سازد. ج) سطح منطقهاي
مهمترين هدف اسرائيل از حملة به لبنان دستيابي به صلح منطقهاي در چهارچوب فرايند صلح خاورميانه است. زيرا اين رژيم همچنان با مشكل مشروعيت و شناسايي از طرف برخي از دول منطقه و به ويژه ملتهاي منطقه و جهان اسلام مواجه است. گرچه اين رژيم توانسته با انعقاد قرارداد كمپ ديويد تا حد زيادي رابطة خود را با دولت مصر عادي سازد و نظر برخي از دولتهاي منطقه مانند اردن و تركيه را به خود جلب نمايد، اما به نظر ميرسد كه اين رژيم در برقراري روابط ديپلماتيك، اقتصادي و فرهنگي با كشورهاي منطقه به ويژه دول مجاور با مشكل مواجه است. رژيم اسرائيل به همراه امريكا و برخي از دول اروپايي تلاشهاي گستردهاي را براي سازماندهي نظم منطقهاي مطابق با اهداف خود انجام دادهاند كه بعد از معاهدة كمپ ديويد در سال ١٩٧٩ بايد به موافقت نامههاي اسلو (١) واسلو (٢) و همچنين نقشة راه اشاره نمود. براساس طرح اسلو (١) كه در ٩ سپتامبر ١٩٩٣ به امضاي «ياسر عرفات» و اسحاق رابين رسيد،[١٩] مقرر گرديد كه براي دستيابي به صلح فراگير در كرانة باختري و نوار غزه، منطقة خود مختار فلسطين ايجاد شود و «ساف» رژيم اسرائيل را شناسايي نموده و به رسميت شناسد؛ در اين رابطه عرفات در نامهاي به «رابين» ذكر نمود كه با توجه به دورة جديد و امضاي اعلامية «اسلو» سازمان آزادي بخش فلسطين، آن بخش از مفاد منشور فلسطين را كه منكر حق وجود اسرائيل است و با اين اعلاميه مغاير است ملغي اعلام ميكند.[٢٠] با امضاي اسلو (١) و همچنين اسلو (٢) اين گونه به نظر ميرسيد كه فرايند صلح خاورميانه رو به تكميل شدن است و مطابق با اين قرارداد، دولت مستقل فلسطيني در سال ١٩٩٨ ايجاد خواهد شد.
در همين رابطه بايد به توافقنامة الخليل و مريلند اشاره نمود كه جوانب مختلف مربوط به عقبنشيني نيروها و ايجاد دولت مستقل فلسطيني را در كرانه باختري و غزه مشخص ميسازد. اما نه تنها فرايند صلح به جايي نرسيد، بلكه با آغاز انتفاضة دوم در سال ٢٠٠٠، جبهة مقاومت در برابر رژيم اسرائيل تقويت شد و از آن جا كه شارون نتوانست با سياست مشت آهنين و كشتار، بحران اين رژيم را حل نمايد متعاقب اشغال عراق توسط امريكا در سال ٢٠٠٣، نقشة راه در دستور كار قرار گرفت. به نظر ميرسيد فضايي كه در آن، نقشة راه مطرح شد ميتوانست پيآمدهاي مثبتي را براي امريكا و اسرائيل در منطقة خاورميانه به همراه آورد، زيرا با اشغال عراق بيش از هر زماني توازن قدرت منطقهاي به نفع امريكا بود، لذا نقشة راه در سال ٢٠٠٣ به منظور حل مشكل فلسطينيان با اسرائيل و همچنين فيصله دادن به مشكلات دول عرب با اسرائيل طراحي شد. در اين نقشه تلاش شد تا از تمام امكانات و نيروها براي دستيابي به هدف استفاده شود، لذا اجراي نقشه به يك گروه چهار جانبه متشكل از امريكا، اتحاديه اروپا، سازمان ملل و روسيه سپرده شد و فازهاي نقشة راه در سه مرحله مشخص گرديد.
مرحلة اول كه مربوط به شش ماهة اول سال ٢٠٠٣ بود ناظر به پايان خشونتها، عادي شدن زندگي فلسطينيان و ايجاد زمينه براي تأسيس دولت مستقل فلسطيني بود. مرحلة دوم كه شش ماهة دوم سال ٢٠٠٣ را در بر ميگرفت، مربوط به تحكيم اهداف مرحلة نخست،تعيين دولت مستقل فلسطيني و مرزهاي موقت وبرگزاري كنفرانس بينالمللي پس از برگزاري انتخابات و... بود. و مرحلة سوم استقرار نهايي دولت فلسطيني بود. نگاهي به تحولات سياسي و اجتماعي خاورميانه نشان ميدهد كه نه تنها نقشة راه تحقق پيدا نكرد، بلكه پس از برگزاري انتخابات پارلماني، فرايند صلح خاورميانه بيش از گذشته با ابهام و بنبست مواجه شد. اين شكست را بيش از هر چيز بايد ناشي از درخواستهاي يك جانبه رژيم صهيونيستي دانست كه حاضر به قبول حداقلي از حقوق فلسطينيان نيست.
با توجه به مطالب فوق جنگ عليه لبنان را بايد ادامة سياست اسرائيل جهت طراحي صلح خاورميانه در راستاي اهداف منطقهاي اين رژيم دانست، زيرا اسرائيل از طريق اين جنگ تلاش نمود تانيروهاي مخالف فرايند صلح خاورميانه را تحت فشار قرار داده و مجبور به مذاكره با اسرائيل نمايد. قبل از هر چيز بايد به موقعيت لبنان و سوريه در معادلات اعراب و اسرائيل توجه نمود، زيرا اين رژيم همچنان داراي اختلافات مرزي با اين دو كشور است ومناطقي از خاك آنها را در تصرف دارد. و آنچه مربوط به لبنان ميباشد بيش از هر زمان ديگري به دليل نيرومند شدن حزب الله، اسرائيل را با چالشهاي جديد سياسي و امنيتي مواجه ميسازد، زيرا حزب الله نه تنها خواهان باز پسگيري مناطق اشغالي لبنان (شبعا) است بلكه در پي آزاد سازي سرزمينهاي فلسطين اشغالي نيز ميباشد و همواره از مواضع حماس در مواجهة با اسرائيل حمايت كرده است.
از سوي ديگر نگاهي به اهداف اسرائيل در حمله به جنوب لبنان نشان ميدهد كه اين رژيم در پي تضعيف حزبالله و اعمال نفوذ در ساختار سياسي دولت لبنان جهت تحت فشار قرار دادن سوريه بوده است تااين كشور را به مذاكرة دلخواه اسرائيل در مورد بلنديهاي جولان و تشكيل دولت مستقل فلسطيني مجبور سازد. اما رژيم اسرائيل در جنگ ٢٠٠٦ عملاً نتوانست به اهداف ملي و منطقهاي خود دست يابد. پيروزي جزب الله لبنان، تصور شکستناپذيري اسرائيل را از ميان برد و باورهاي القايي گذشته ناگهان فرو ريخت و به نظر ميرسد اجراي نقشه راه و سازماندهي نظم منطقهاي خاورميانه مبتني بر اهداف و منافع آمريکا و رژيم اسرائيل بيش از گذشته با موانع و محدوديتهاي فزايندهاي مواجه گرديد و اسرائيل همچنان با ناامني و عدم مشروعيت در منطقه و جهان اسلام مواجه است. نتيجهگيري
حمله نظامي ژوئن «٢٠٠٦» گرچه زيانهاي انساني و مالي هنگفتي را براي ملت و دولت لبنان به همراه آورد، اما تجربه موفقيتآميز ديگري را براي همبستگي و يکپارچگي ملت لبنان به دنبال داشت. در اين جنگ، حزب الله لبنان عليرغم موانع و مشکلات داخلي و خارجي نشان داد که امکان مقابله و شکست رژيم اسرائيل وجود دارد و براي اولين بار در يک جنگ به شدت نابرابر مانع از تحقق يافتن اهداف اسرائيل در سطوح ملي و منطقهاي شد. اين رخداد بسيار بزرگ، محاسبات اسرائيل و غرب را براي اجراي طرح خاورميانه بزرگ به هم زد و فرايندهاي منطقهاي را وارد مرحله جديدي کرد که مهمترين ويژگي آن پويا شدن متغيرهاي درون منطقهاي، حرکت از علقههاي ناسيوناليستي به ديني و شتاب بخشيدن به نيروها و جنبشهاي درون ملي ميباشد.پينوشتها * استاديار روابط بين الملل دانشگاه باقرالعلوم١. ١. ر. ك: احمد نادري سميرمي (گرد آوري و تنظيم) لبنان (تهران: دفتر مطالعات سياسي و بينالمللي، ١٣٧٦) ص ١ ـ ١٤. ٢. وحيد عبدالمجيد، كمپ ديويد پس از دو دهه، ترجمه مهرداد كيايي (تهران: اطلاعات، ١٣٧٩). ٣. درباره موافقتامه قاهره، ر.ك: محمدباقر سليماني، بازيگران روند صلح خاورميانه (تهران: دفتر مطالعات سياسي و بينالمللي، ١٣٧٩) ص ٣٦١ - ٣٧٠. ٤. همان، ص ٣٩٣ ـ ٣٧٧. ٥. رابينوويچ، جنگ براي لبنان «١٩٨٥ ـ ١٩٧٠»، ترجمه جواد صفائي، غلامعلي رجبي يزدي (تهران: سفير ١٣٦٨) ص ١٣٥ ـ ١٣٦. ٦. همان، ص ١٣٧ ـ ١٣٨. ٧. همان، ص ١٦٢. ٨. مسعود اسدالهي، از مقاومت تا پيروزي (تهران: مؤسسه مطالعات و تحقيقات انديشه سازان نور، ١٣٧٩) ص ٨١. ٩. همان، ص ٨١. ١٠. همان، ص ٧٧ ـ ٧٦. ١١. ژاك نانته، تاريخ لبنان، ترجمه اسدالله علوي (مشهد: آستان قدس رضوي، ١٣٧٩) ص ٤٢٥. ١٢. براي مطالعه ارتش لبنان، ر.ك: احمد سروش نژاد، ارتش جنوب لبنان، از ظهور تا سقوط، فصلنامه مطالعات فلسطين (سال دوم، شماره سوم، بهار، ١٣٨٠) ص ٥١ ـ ٦٨. ١٣. شيخ نعيم قاسم، حزب الله لبنان، خط مشي، گذشته و آينده آن، ترجمه محمد مهدي شريعتمدار (تهران: اطلاعات ١٣٨٣) ص ١٢٥. ١٤. همان، ص ١٢٨ ـ ١٢٩. ١٥. براي بررسي جنگهاي اسرائيل، ر. ك: ـ غلامرضا نجاتي، جنگ شش روزه اعراب و اسرائيل (تهران: مؤسسه مطبوعاتي عطائي، ١٣٨٤). ـ ريچي اون ديل، ريشههاي جنگهاي اعراب و اسرائيل، ترجمه ارسطو آذري (تهران: اميركبير، ١٣٧٦). ١٦. روژه گارودي، ماجراي فلسطين، صهيونيزم سياسي، ترجمه منوچهر بيات غفاري (تهران: آستان قدس، ١٣٦٤) ص١١٤. ١٧. درباره سياست شهرك سازي، ر.ك: عبد معروف، دولت فلسطين و شهركهاي صهيونينشين، ترجمه فرزاد ممدوحي (تهران: اطلاعات، ١٣٧٤). ١٨. ر. ك: سيد رضا مير طاهر، انتفاضه مسجد الاقصي، (زمينهها، روندها و پيامدها) (تهران: ناجا، ١٣٧٩). ١٩. سليماني، پيشين، ص ٣٣٧ ـ ٣٥٩. ٢٠. همان، ص ٣٥٠.